Toggle stanza 1
وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد
1

وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد

رنگ من و تو چند سبکبال نباشد

2

تا وانگری رفته‌ای از دیدهٔ احباب

آب آن همه زندانی غربال نباشد

3

گردن نفرازی‌ که در این مزرع عبرت

چون دانه سری نیست که پامال نباشد

4

دل را نفریبی به فسونهای تعین

آرایش این آینه تمثال نباشد

5

عیبی بتر از لاف کمالات ندیدیم

شرمی که لبت تشنهٔ تبخال نباشد

6

از شکر محبت دل ما بیخبر افتاد

در قحط وفا جرم مه و سال نباشد

7

امروز گر انصاف دهد داد طبایع

کس منتظر مهدی و دجال نباشد

8

ای آینه هر سو گذری مفت تماشاست

امید که آهیت به دنبال نباشد

9

دامان کری گیر و نوای همه بشنو

تا پیش تو صاحب غرضی لال نباشد

10

خفت مکش از خلق و به اظهار غناکوش

هرچند به دست تو زر و مال نباشد

11

در هرکف خاکی که فتادیم‌، فتادیم

پهلوی ادب قرعهٔ رمال نباشد

12

تر می‌کند اندیشهٔ خشکی مژه‌ام را

مغز قلم نرگس من نال نباشد

13

آزادگی و سیرگریبان چه خیال است

بیدل سر پرواز ته بال نباشد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور