Toggle stanza 1
هرچند دل از وصل قدح‌نوش نباشد
1

هرچند دل از وصل قدح‌نوش نباشد

رحمی ‌که زیاد تو فراموش نباشد

2

حرفی که بود بی‌اثر ساز دعایت

یارب به زبان ناید و در گوش نباشد

3

جایی‌که به‌گردش زند انداز نگاهت

چندان ‌که نظرکار کند هوش نباشد

4

آنجا که ادب قابل دیدارپرستی‌ست

واکردن مژگان کم از آغوش نباشد

5

در دیر محبت که ادب آینه‌دارست

خاموش به آن شعله‌ که خاموش نباشد

6

گویند به صحرای قیامت سحری هست

یارب ‌که جز آن صبح بناگوش نباشد

7

خلقی‌ست خجالت‌کش مخموری و مستی

این خمکده را غیر عرق جوش نباشد

8

سر تا قدم وضع حباب است خمیدن

حمال نفس جز به چنین دوش نباشد

9

بیدل چه خیال است‌ کمال تو نهفتن

آیینهٔ خورشید نمد پوش نباشد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور