غزل شمارهٔ 1191
Toggle stanza 1هرچند دل از وصل قدحنوش نباشد
11
هرچند دل از وصل قدحنوش نباشد
رحمی که زیاد تو فراموش نباشد
22
حرفی که بود بیاثر ساز دعایت
یارب به زبان ناید و در گوش نباشد
33
جاییکه بهگردش زند انداز نگاهت
چندان که نظرکار کند هوش نباشد
44
آنجا که ادب قابل دیدارپرستیست
واکردن مژگان کم از آغوش نباشد
55
در دیر محبت که ادب آینهدارست
خاموش به آن شعله که خاموش نباشد
66
گویند به صحرای قیامت سحری هست
یارب که جز آن صبح بناگوش نباشد
77
خلقیست خجالتکش مخموری و مستی
این خمکده را غیر عرق جوش نباشد
88
سر تا قدم وضع حباب است خمیدن
حمال نفس جز به چنین دوش نباشد
99
بیدل چه خیال است کمال تو نهفتن
آیینهٔ خورشید نمد پوش نباشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

