غزل شمارهٔ 351
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1بیلطافت نیست از بس وحشت آهنگ است آب
11
بیلطافت نیست از بس وحشت آهنگ است آب
گر در راحت زد همچون گهر سنگ است آب
22
فتنه توفان است عرض رنگ و بوی این چمن
در طلسم خاک حیرانم چه نیرنگ است آب
33
نشئهٔ روشندلی پر بیخمار افتاده است
از صفای طبع دایم شیشه در چنگ است آب
44
چون گریبانگیر شد، یار موافق دشمن است
گر بپیچد در گلو با تیغ یکرنگ است آب
55
با گداز یأس از خود رفتنم دل میبرد
نغمهها دارد چکیدن هرکجا چنگ است آب
66
محمل ما عاجزان بر دوش لغزش بستهاند
صد قدم از موج اگر پیدا کند لنگ است آب
77
دوری مرکز جهانی راست تکلیف نزاع
تا جدا از سنگ شد با شعله در جنگ است آب
88
بیکدورت نیست در کثرت صفای وحدتم
تا به گلشن راه دارد صرف صدرنگ است آب
99
آبرو نتوان به پیش ناکسان چون شمع ریخت
ای طمع شرمی که اینجا شعله چنگ است آب
1010
خانه داری داغ کلفت میکند وارسته را
در دل آیینه بیدل سر به سر زنگ است آب
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

