غزل شمارهٔ 1388

Toggle stanza 1
فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زند
1

فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زند

رشته چون تابیده شد خود را به مغزل می‌زند

2

نشئهٔ تحقیق در صهبای این میخانه نیست

مست و مخمورش قدح از چشم احول می‌زند

3

خواب خود منعم مکن تلخ از حدیث بورپا

این نیستان آتشی دارد به مخمل می‌زند

4

ای بسا شیخی‌ که ارشادش دلیل گمرهی‌ست

غول اکثر راه خلق از شمع و مشعل می‌زند

5

طینت ظالم همان آمادهٔ ظلم است و بس

نشتر از رگ‌گر شود فارغ به دنبل می‌زند

6

چاره در تدبیر ما بیچارگان خون می‌خورد

پیشتر از دردسر سودن به صندل می‌زند

7

درد دل پیدا کنید از ننگ عصیان وارهید

با نمک چون جوش زد می جام در خل می‌زند

8

بر مآل کار تا چشم که را روشن کنند

شمع در هر انجمن آیینه صیقل می‌زند

9

بس که جوش حرص برد از خلق آثار تمیز

امتحان طاس ناخن بر سر کل می‌زند

10

ترک دعوی کن که در اقلیم گیر و دار فقر

کوس قدرت پای لنگ و پنجهٔ شل می‌زند

11

جاه دنیا را پیام پشت پا باید رساند

همّتت پست است بیدل کی بر این تل می‌زند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور