غزل شمارهٔ 1189

Toggle stanza 1
هرچند به حق قرب تو مقدور نباشد
1

هرچند به حق قرب تو مقدور نباشد

بر درددلی گر برسی دور نباشد

2

آثار غرور انجمن ‌آرای شکست است

چینی طرب مجلس فغفورنباشد

3

بر شیشهٔ قلقل هوس ما مگذاربد

آن پنبه‌که مغز سر منصور نباشد

4

پیغام وفا درگره سعی هلاک است

غمنامهٔ ما جز به پر مور نباشد

5

ای مست قناعت مگشا کف به دعا هم

تا دست تو خمیازهٔ مخمور نباشد

6

از بست و گشاد در تحقیق میندیش

چشم و مژه سهل است‌، دلت‌کور نباشد

7

یاران غم دمسردی ایام ندارند

باید خنکیهای توکافور نباشد

8

بگذر ز مقامات و خیالات فضولی

داغ «‌ارنی‌» جز به سر طور نباشد

9

در وادی تحقیق چه حرف است سیاهی

گر حایل بینایی ما نور نباشد

10

نقد دل و پا مزد تردد چه خیال است

این آبله سر برکف مزدور نباشد

11

ما سوختگان‌، برهمن قشقهٔ شمعیم

در دیر وفا صندل و سندور نباشد

12

بر هم زدن الفت دلها مپسندید

دکان حلب خوشهٔ انگور نباشد

13

بیدل زشروشورتعلق به جنون زن

گو خانهٔ زنجیر تو معمور نباشد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور