غزل شمارهٔ 1380
Toggle stanza 1روزگاری که به عشق از هوسم افکندند
11
روزگاری که به عشق از هوسم افکندند
بال و پر کنده برون قفسم افکندند
22
ما و من خوش پر و بالی به خیال انشا کرد
مور بودم به غرور مگسم افکندند
33
تا کند عبرتم آگاه ز هنگامهٔ عمر
در تب و تاب شمار نفسم افکندند
44
خون خشکم جوی از قدر نیرزبد آخر
صد ره از پوست برون چو عدسم افکندند
55
نقش پا کرد تصور به تغافل زد و رفت
در ره هر که خط ملتمسم افکندند
66
ناز دارم به غباری که ز بیداد فلک
سرمه شد تا به ره دادرسم افکندند
77
چه توان کرد سراغ همه زین دشت گم است
در پی قافلهٔ بیجرسم افکندند
88
شکوهٔ من ز فراموشی احباب خطاست
از ادب پیش گذشتم که پسم افکندند
99
سخت زحمتکش اسباب جهانم بیدل
چه نمودند که در دیده خسم افکندند
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

