Toggle stanza 1
عشق از خاک من آن روز که وحشت می‌بیخت
1

عشق از خاک من آن روز که وحشت می‌بیخت

رفت ‌گردی ز خود و آینه حیرت می‌ریخت

2

رفته‌ام از دو جهان بر اثر وحشت دل

یارب این گرد به دامان که خواهد آویخت

3

رم فرصت سبب قطع امید است اینجا

تار سازم ز پریشانی این نغمه گسیخت

4

چشم عبرت ز پریشانی حالم روشن

هیچکس سرمه به ‌کیفیت این گرد نبیخت

5

اشک بی‌تابم و از شوق سجودت دارم

آنقدر صبر که با خاک توانم آمیخت

6

هر قدم در طلب وصل دچار خویشم

شوق او آینه‌ها بر سر راهم آویخت

7

جیب هستی قفس چاک وبال است اینجا

عافیت ‌کسوت آن پنبه ‌که در شعله ‌گریخت

8

زین بیابان سر خاری نشد از من رنگین

پای خوابیدهٔ من آب رخ آبله ریخت

9

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح

بیدل از ما به نفس نیز توان ‌گرد انگیخت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور