بخش 7 - الحكایة ‌و التمثیل

Toggle stanza 1
سوی آن دیوانه شد مردی عزیز
1

سوی آن دیوانه شد مردی عزیز

گفت هستت آرزوی هیچ چیز

2

گفت ده روزست تا من گرسنه

مانده ام لوتیم باید ده تنه

3

گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت

از پی حلوا و بریانی و نانت

4

گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای

نرم گو تا نشنود یعنی خدای

5

گر نیم آهسته کن آواز را

زانکه گر حق بشنود این راز را

6

هیچ نگذارد که نانم آوری

لیک گوید تا بجانم آوری

7

دوست را زان گرسنه دارد مدام

تا ز جان خویش سیر آید تمام

8

چون زجان سیرآید او در درد کار

گرسنه گردد بجانان بی قرار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور