بخش 19 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1رهروی را چون درآمد وقت مرگ
11
رهروی را چون درآمد وقت مرگ
لرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
22
اشک میبارید همچون ابر زار
پس چو آتش دست میزد بیقرار
33
سایلی گفتش چرائی منقلب
در چنین وقتی چه باشی مضطرب
44
دل بخود باز آور و آرام گیر
جمع کن خود را بشولیده ممیر
55
گفت ممکن نیست آرامم بسی
زآنکه این دم میروم پیش کسی
66
کاین جهان و آن جهان و هست و نیست
کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست
77
آنکسی را کاین همه یکسان بود
پیش او رفتن نه بس آسان بود
88
میروم پیش چنین کس بس رواست
گر بترسم ترس اینجا خود سزاست
99
میروم پیش چنین کس چون بود
گر هزاران دل بود پرخون بود
1010
چند اندیشم که جان من بسوخت
وز تف جانم زفان من بسوخت
1111
در نخواهد داد کس آواز را
تا که خواهد برد پی این راز را
1212
شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من
خاک خود نپذیردم از ننگ من
1313
برد غفلت روزگارم چون کنم
برنیامد هیچ کارم چون کنم
1414
برده در بازی دنیا روزگار
چون توانم رفت پیش کردگار
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

