بخش 10 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1عهد پیشین را یکی استاد بود
11
عهد پیشین را یکی استاد بود
چارصد صندوق علمش یاد بود
22
کار او جز علم و جز طاعت نبود
فارغ او زین هر دو یکساعت نبود
33
بود اندر عهد او پیغامبری
وحی حق بگشاد بر جانش دری
44
گفت با آن مرد گوی ای بی قرار
گرچه هستی روز وشب در علم وکار
55
چون تو دنیا دوستی حق ذرهٔ
از تو نپذیرد چه باشی غرهٔ
66
چون ز دل دنیات دور افکنده نیست
جای تو جز دوزخ سوزنده نیست
77
صد جهان با علم و با معنی بهم
دوزخ آرد بار با دنیا بهم
88
تا بود یک ذره دنیا دوستی
با تن دوزخ بهم هم پوستی
99
میروی در سرنگونساری که چه
دشمن مادوست میداری که چه
1010
چند نازی زین سرای خاکسار
همچو مرداری و کرکس صد هزار
1111
هست دنیا گنده پیری گوژپشت
صد هزاران شوی هر روزی بکشت
1212
هر زمان گلگونهٔ دیگر کند
هر نفس آهنگ صد شوهر کند
1313
از طلسم او نشد آگه کسی
در میان خاک و خون دارد بسی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

