بخش 12 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1نان پزی دیوانه و بیچاره شد
11
نان پزی دیوانه و بیچاره شد
وز میان نان پزان آواره شد
22
شهر میگشتی چو پی گم کردهٔ
گردهٔ میخواستی بی کردهٔ
33
سایلی پرسید ازو کای حیله جوی
گردهٔ بی کرده چون باشد بگوی
44
گفت تا من پختمی یک گرده نان
گردهٔ نو در رسیدی همچنان
55
تا بپختی گردهٔ ای بیخبر
در بر ریشم نهادندی دگر
66
چون سری پیدا نبد این گرده را
سر بگردید از جنون این مرده را
77
بر دلم چیزی درآمد از اله
گفت صد گرده مپز یک گرده خواه
88
روز تا شب گردهٔ نان میبست
گردهٔ آخر رسد از صد کست
99
خوش خوشی میرو میانراه تو
گردهٔ بی کردهٔ میخواه تو
1010
چارهٔ صد گرده میبایست کرد
تا مرا یک گرده میبایست خورد
1111
این زمان هر روز شکر میخورم
به زنان صد چیز دیگر میخورم
1212
گرترا نان نرسد از حق زان بود
تادلت پیوسته سرگردان بود
1313
زانکه گر سرگشتهٔ نان خواهدش
ندهدش نان زانکه گریان خواهدش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

