Toggle stanza 1
هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
1

هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند

هم با همه، هم بی همه، بتوانی ماند

2

گر مُهر نهادم ازخموشی بر لب

تو نامهٔ سر به مُهر بتوانی خواند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

خاک توام و خدای حق میداند

واجب نبود که از منت بستاند

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 646

در کام دل آنچه بود نفسم همه راند

هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 675

رو نیکی کن که دهر نیکی داند

او نیکی را از نیکوان نستاند

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 721

عقل و دل من چه عیشها میداند

گر یار دمی پیش خودم بنشاند

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 768

من بی‌خبرم خدای خود میداند

کاندر دل من مرا چه میخنداند

رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 828

کس با تو عدو محاربت نتواند

زیرا که گرفتار کمندت ماند

سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 59

بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاند

هر یک به مراد خویشتن ملکی راند

سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 18

نه هر که ستم بر دگری بتواند

بیباک چنانکه می‌رود می‌راند

سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 19

پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند

بر بوی وصال اشک میخواهم راند

عطارمختارنامهباب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع داردشمارهٔ 102

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور