حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد
Toggle stanza 1بوسعید مهنه با مردان راه
11
بوسعید مهنه با مردان راه
بود روزی در میان خانقاه
22
مستی آمد اشک ریزان بیقرار
تا دران خانقاه آشفتهوار
33
پرده از ناسازگاری بازکرد
گریه و بدمستیی آغازکرد
44
شیخ کو را دید آمد در برش
ایستاد از روی شفقت بر سرش
55
گفت هان ای مست اینجا کم ستیز
از چه میباشی، به من ده دست و خیز
66
مست گفت ای حق تعالی یار تو
نیست شیخا دستگیری کار تو
77
تو سر خود گیر و رفتی مردوار
سر فرورفته مرا با او گذار
88
گر ز هر کس دستگیری آمدی
مور در صدر امیری آمدی
99
دستگیری نیست کار تو، برو
نیستم من در شمار تو برو
1010
شیخ در خاک اوفتاد از درد او
سرخ گشت از اشک روی زرد او
1111
ای همه تو ناگزیر من تو باش
اوفتادم دست گیر من تو باش
1212
ماندهام در چاه زندان پای بست
در چنین چاهم که گیرد جز تو دست
1313
هم تن زندانیم آلوده شد
هم دل محنت کشم فرسوده شد
1414
گرچه بس آلوده در راه آمدم
عفو کن کز حبس وز چاه آمدم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

