حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست
Toggle stanza 1گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
11
گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
دلخوشی را هین دعایی ده به من
22
میکشیدم بیمرادی پیش ازین
مینیارم تاب اکنون بیش ازین
33
گر دعای خوش دلی آموزیم
بیشک آن وردی بود هر روزیم
44
شیخ گفتش مدتی شد روزگار
تا گرفتم من پس زانو حصار
55
اینچ میخواهی، بسی بشتافتم
ذرهای نه دیدم و نه یافتم
66
تا دوا ناید پدید این درد را
خوش دلی کی روی باشد مرد را

