حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز میکرد
Toggle stanza 1یک شبی خفاش گفت از هیچ باب
11
یک شبی خفاش گفت از هیچ باب
یک دمم چون نیست چشم آفتاب
22
میشوم عمری به صد بیچارگی
تا بباشم گم درو یک بارگی
33
چشم بسته میروم در سال و ماه
عاقبت آخر رسم آن جایگاه
44
تیز چشمی گفت ای مغرور مست
ره ترا تا او هزاران سال هست
55
بر چو تو سرگشته این ره کی رسد
مور در چه مانده بر مه کی رسد
66
گفت باکی نیست، میخواهم پرید
تا ازین کارم چه نقش آید پدید
77
سالها میرفت مست و بی خبر
تا نه قوت ماندش نه بال و پر
88
عاقبت جان سوخته، تن در گداز
بیپرو بیبال، عاجز مانده باز
99
چون نمیآمد ز خورشیدش خبر
گفت از خورشید بگذشتم مگر
1010
عاقلی گفتش که تو بس خفتهای
ره نمی بینی که گامی رفتهای
1111
وانگهی گویی کزو بگذشتهام
زان چنان بیبال و پر سرگشتهام
1212
زین سخن خفاش بس ناچیز شد
آنچ ازو آن مانده بود، آن نیز شد
1313
از سر عجزی بسوی آفتاب
کرد حالی از زفان جان خطاب
1414
گفت مرغی یافتی بس دیده ور
پارهای به دورتر بر شو دگر
1515
دیگری پرسید ازو کای رهنمای
چون بود گر امر میآرم بجای
1616
من ندارم با قبول و رد کار
میکنم فرمان او را انتظار
1717
هرچ فرماید به جان فرمان کنم
گر ز فرمان سرکشم تاوان کنم
1818
گفت نیکو کردی ای مرغ این سؤال
مرد را زین بیشتر نبود کمال
1919
هرک فرمان کرد، از خذلان برست
از همه دشواریی آسان برست
2020
طاعتی بر امر در یک ساعتت
بهتر از بیامر عمری طاعتت
2121
هرک بیفرمان کشد سختی بسی
سگ بود در کوی این کس نه کسی
2222
سگ بسی سختی کشید و زان چه سود
جز زیان نبود چو بر فرمان نبود
2323
وانک بر فرمان کشد سختی دمی
از ثوابش پر برآید عالمی
2424
کار فرمان راست در فرمان گریز
بندهٔ تو، در تصرف برمخیز

