حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن
Toggle stanza 1چونک آن بدبخت آخر از قضا
11
چونک آن بدبخت آخر از قضا
ناگهان آن زخم زد بر مرتضا
22
مرتضی را شربتی کردند راست
مرتضا گفتا که خونریزم کجاست
33
شربت او را ده نخست آنگه مرا
زانک او خواهد بدن هم ره مرا
44
شربتش بردند او گفت اینت قهر
حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر
55
مرتضا گفتا به حق کردگار
گر بخوردی شربتم این نابکار
66
من همی ننهادمی بی او به هم
پیش حق در جنت المأوی قدم
77
مرتضا را چون بکشت آن مرد زشت
مرتضی بی او نمیشد در بهشت
88
بر عدو چون شفقتش چندین بود
با چو صدیقیش هرگز کین بود
99
آنک چندینی غم دشمن خورد
با عتیقش دشمنی چون ظن برد
1010
با میان نارد جهان بیکنار
چون علی صدیق را یک دوست دار
1111
چند گویی مرتضی مظلوم بود
وز خلافت راندن محروم بود
1212
چون علی شیرحق است و تاج سر
ظلم نتوان کرد بر شیر ای پسر
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

