حکایت عمر که میخواست خلافت را بفروشد
Toggle stanza 1چون عمر پیش اویس آمد به جوش
11
چون عمر پیش اویس آمد به جوش
گفت افکندم خلافت در فروش
22
این خلافت گر خریداری بود
میفروشم گر به دیناری بود
33
چون اویس این حرف بشنید از عمر
گفت تو بگذار و فارغ در گذر
44
تو بیفکن، هرک راباید، ز راه
باز برگیرد شود در پیشگاه
55
چون خلافت خواست افکندن امیر
آن زمان برخاست از یاران نفیر
66
جمله گفتندش مکن ای پیشوا
خلق را سرگشته از بهر خدا
77
عهدهٔ در گردنت صدیق کرد
آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد
88
گر تو میپیچی سر از فرمان او
این زمان از تو برنجد جان او
99
چون شنید این حجت محکم عمر
کار ازین حجت برو شد سخت تر
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

