حکایت عنکبوت و خانهٔ او
Toggle stanza 1دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار
11
دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار
در خیالی میگذارد روزگار
22
پیش گیرد وهم دوراندیش را
خانهای سازد به کنجی خویش را
33
بوالعجب دامی بسازد از هوس
تا مگر در دامش افتد یک مگس
44
چون مگس افتد به دامش سرنگون
برمکد از عرق آن سرگشته خون
55
بعد از آن خشکش کند بر جایگاه
قوت خود سازد از و تا دیرگاه
66
ناگهی باشد که آن صاحب سرای
چوب اندر دست، استاده بپای
77
خانهٔ آن عنکبوت و آن مگس
جمله ناپیدا کند در یک نفس
88
هست دنیا، وانک دروی ساخت قوت
چون مگس در خانهٔ آن عنکبوت
99
گر همه دنیا مسلم آیدت
گم شود تا چشم بر هم آیدت
1010
گر به شاهی سرفرازی میکنی
طفل راه پرده بازی میکنی
1111
ملک مطلب گر نخوردی مغز خر
ملک گاوان را دهند ای بیخبر
1212
هرک از کوس و علم درویش نیست
مرد او ، کان بانگ بادی بیش نیست
1313
هست بادی در علم، در کوس بانگ
باد بانگی کمتر ارزد نیم دانگ
1414
ابلق بیهودگی چندین متاز
در غرور خواجگی چندین مناز
1515
پوست آخر درکشیدند از پلنگ
درکشند آخر ز تو هم بیدرنگ
1616
چون محال آمد پدیدار آمدن
گم شدن به یا نگو سار آمدن
1717
نیست ممکن سرفرازی کردنت
سر بنه تا کی ز بازی کردنت
1818
یا بنه این سروری دیگر مکن
یا ز سربازی بنه در سرمکن
1919
ای سرای و باغ تو زندان تو
وای جانت، وابلای جان تو
2020
در گذر زین خاکدان پر غرور
چند پیمایی جهان ای ناصبور
2121
چشم همت برگشای و ره ببین
پس قدم در ره نه و درگه ببین
2222
چون رسانیدی بدان درگاه جان
خود نگنجی تو ز عزت در جهان

