حکایت بازاریی که سرای زرنگار کرد

Toggle stanza 1
کرد آن بازاریی آشفته کار
1

کرد آن بازاریی آشفته کار

از سر عجبی سرایی زر نگار

2

عاقبت چون شد سرای او تمام

دعوتی آغاز کرد از بهر عام

3

خواند خلقی را به صد ناز و طرب

تا سرای او ببینند ای عجب

4

روز دعوت ، مرد بی‌خود می‌دوید

از قضا دیوانه‌ای او را بدید

5

گفت خواهم این زمان کایم به تگ

بر سرای تو ریم ای خام رگ

6

لیک مشغولم، مرا معذور دار

این بگفت و گفت زحمت دور دار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور