گفتگوی شیخ غوری با سنجر
Toggle stanza 1شیخ غوری، آن به کلی گشته کل
11
شیخ غوری، آن به کلی گشته کل
رفت با دیوانگان در زیر پل
22
از قضا میرفت سنجر با شکوه
گفت زیر پل چه قومند این گروه
33
شیخ گفتش بی سر و بی پا همه
از دو بیرون نیست جان ما همه
44
گر تو ما را دوست داری بر دوام
زود از دنیا برآریمت مدام
55
ور تو ما را دشمنی نه دوست دار
زود از دینت برآریم اینت کار
66
دوستی و دشمنی ما را ببین
پای درنه خویش را رسوا ببین
77
گر بزیر پل درآیی یک نفس
وارهی زین طم طراق و زین هوس
88
سنجرش گفتا نیم مرد شما
حب و بغضم نیست درخورد شما
99
نه شما را دوستم نه دشمنم
رفتم اینک تا نسوزد خرمنم
1010
از شما هم فخر و هم عاریم نیست
با بدو نیک شما کاریم نیست
1111
همت آمد همچو مرغی تیز پر
هر زمان در سیر خود سر تیزتر
1212
گر بپرد جز ببینش کی بود
در درون آفرینش کی بود
1313
سیر او ز آفاق گیتی برترست
کو ز هشیاری و مستی برترست

