حکایت دیوانهای که از مگس و کیک در عذاب بود
Toggle stanza 1بود در کنجی یکی دیوانه خوار
11
بود در کنجی یکی دیوانه خوار
پیش او شد آن عزیز نامدار
22
گفت میبینم ترا اهلیتی
هست در اهلیتت جمعیتی
33
گفت کی جمعیتی یابم ز کس
چون خلاصم نیست از کیک و مگس
44
جملهٔ روزم مگس دارد عذاب
جملهٔ شب نایدم از کیک خواب
55
نیم سارخکی چو در نمرود شد
مغز آن سرگشته دل پر دود شد
66
من مگر نمرود وقتم کز حبیب
کیک و سارخک و مگس دارم نصیب
77
دیگری گفتش گنه دارم بسی
با گنه چون ره برد آنجا کسی
88
چون مگس آلوده باشد بیخلاف
کی رسد سیمرغ را در کوه قاف
99
چون ز ره سر تافت مرد پر گناه
کی تواند یافت قرب پادشاه
1010
گفت ای غافل مشو نومید ازو
لطف میخواه و کرم جاوید ازو
1111
گر به آسانی نیندازی سپر
کار دشوارت شود ای بیخبر
1212
گر نبودی مرد تایب را قبول
کی بدی هر شب برای او نزول
1313
گر گنه کردی، در توبهست باز
توبه کن کین در نخواهد شد فراز
1414
گر به صدق آیی درین ره تو دمی
صد فتوحت پیش بازآید همی

