حکایت مرد توبه شکن
Toggle stanza 1کرده بود آن مرد بسیاری گناه
11
کرده بود آن مرد بسیاری گناه
توبه کرد از شرم، بازآمد به راه
22
بار دیگر نفس چون قوت گرفت
توبه بشکست و پی شهوت گرفت
33
مدتی دیگر ز راه افتاده بود
در همه نوعی گناه افتاده بود
44
بعد از آن دردی درآمد در دلش
وز خجالت کار شد بس مشکلش
55
چون به جز بی حاصلی بهره نداشت
خواست تا توبه کند زهره نداشت
66
روز و شب چون قلیه وی بر تابهای
دل پر آتش داشت در خونابهای
77
گر غباری در رهش پیوست بود
ز آب چشم او همه بنشست بود
88
در سحرگه هاتفیش آواز داد
سازگارش کرد، کارش ساز داد
99
گفت میگوید خداوند جهان
چون در اول توبه کردی ای فلان
1010
عفو کردم، توبه بپذیرفتمت
میتوانستم ولی نگرفتمت
1111
بار دیگر چون شکستی توبه پاک
دادمت مهل و نگشتم خشمناک
1212
ور چنانست این زمان ای بیخبر
آرزوی تو که بازآیی دگر
1313
بازآی آخر که در بگشادهایم
تو غرامت کرده باز ایستادهایم

