حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت
Toggle stanza 1یک شبی روح الامین در سدره بود
11
یک شبی روح الامین در سدره بود
بانگ لبیکی ز حضرت میشنود
22
بندهای گفت این زمان میخواندش
میندانم تا کسی میداندش
33
این قدر دانم که عالی بنده ایست
نفس او مرده است او دل زنده ایست
44
خواست تا بشناسد او را آن زمان
زو نگشت آگاه در هفت آسمان
55
در زمین گردید و در دریا بگشت
بار دیگر گرد عالم دربگشت
66
هم ندید آن بنده را، گفت ای خدای
سوی او آخر مرا راهی نمای
77
حق تعالی گفت عزم روم کن
در میان دیر شو معلوم کن
88
رفت جبرئیل و بدیدش آشکار
کان زمان میخواند بت را زارزار
99
جبرئیل آمد از آن حالت بجوش
سوی حضرت بازآمد در خروش
1010
پس زفان بگشاد گفت ای بینیاز
پرده کن در پیش من زین راز باز
1111
آنک در دیری کند بت را خطاب
تو به لطف خود دهی او را جواب
1212
حق تعالی گفت هست او دل سیاه
مینداند، زان غلط کردست راه
1313
گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط
من چو میدانم نکردم ره غلط
1414
هم کنون راهش دهم تا پیشگاه
لطف ما خواهد شد او را عذر خواه
1515
این بگفت و راه جانش برگشاد
در خدا گفتن زفانش برگشاد
1616
تا بدانی تو که این آن ملتست
کانچ اینجا میرود بیعلتست
1717
گر برین درگه نداری هیچ تو
هیچ نیست افکنده، کمتر پیچ تو
1818
نه همه زهد مسلم میخرند
هیچ بر درگاه او هم میخرند

