گفتگوی عیسی با خم آب
Toggle stanza 1خورد عیسی آبی از جویی خوش آب
11
خورد عیسی آبی از جویی خوش آب
بود طعم آب خوشتر از جلاب
22
آن یکی زان آب خم پر کرد و رفت
عیسی نیز از خم آبی خورد و رفت
33
شد ز آب خم همی تلخش دهان
باز گردید و عجایب ماند از آن
44
گفت یا رب آب این خم و آب جوی
هر دو یک آبست، سر این بگوی
55
تا چرا تلخ است آب خم چنین
وین دگر شیرین ترست از انگبین
66
پیش عیسی آن خم آمد در سخن
گفت ای عیسی منم مردی کهن
77
زیر این نه کاسه من باری هزار
گشتهام هم کوزه هم خم هم طغار
88
گر کنندم خم هزاران بار نیز
نیست جز تلخی مرگم کار نیز
99
دایم از تلخی مرگم این چنین
آب من زانست ناشیرین چنین
1010
آخر ای غافل، ز خم بنیوش راز
بیش ازین خود را ز غفلت خر مساز
1111
خویش را گم کردهای ای رازجوی
پیش از آنکت جان برآید رازجوی
1212
گر نیابی زنده خود را باز تو
چون بمیری کی شناسی راز تو
1313
نه بهشیاری ترا از خود خبر
نه بمردن از وجودت هیچ اثر
1414
زنده پی نابرده، مرده گم شده
زاده مرده لیک نامردم شده
1515
صد هزاران پرده آن درویش را
پس چگونه بازیابد خویش را

