گمشدن شبلی از بغداد
Toggle stanza 1گم شد از بغداد شبلی چندگاه
11
گم شد از بغداد شبلی چندگاه
کس بسوی او کجا میبرد راه
22
باز جستندش به هر موضع بسی
در مخنث خانهای دیدش کسی
33
در میان آن گروهی بیادب
چشمتر بنشسته بود و خشک لب
44
سایلی گفت ای برنگ راز جوی
این چه جای تست آخر بازگوی
55
گفت این قومند چون تردامنی
در ره دنیا نه مرد و نه زنی
66
من چو ایشانم، ولی در راه دین
نه زنی در دین نه مردی چند ازین
77
گم شدم در ناجوانمردی خویش
شرم میدارم من از مردی خویش
88
هرک جان خویش را آگاه کرد
ریش خود دستارخوان راه کرد
99
همچو مردان دل خرد کرد اختیار
کرد بر استادگان عزت نثار
1010
گر تو بیش آیی ز مویی در نظر
خویشتن را از بتی باشی بتر
1111
مدح و ذمت گر تفاوت میکند
بتگری باشی که او بت میکند
1212
گر تو حق را بنده ای، بتگر مباش
ور تو مرد ایزدی، آزر مباش
1313
نیست ممکن در میان خاص و عام
از مقام بندگی برتر مقام
1414
بندگی کن بیش از این دعوی مجوی
مرد حق شو، عزت از عزی مجوی
1515
چون ترا صد بت بود در زیر دلق
چون نمایی خویش را صوفی به خلق
1616
ای مخنث، جامهٔ مردان مدار
خویش را زین بیش سرگردان مدار

