حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد
Toggle stanza 1پادشاهی بود نیکو شیوهای
11
پادشاهی بود نیکو شیوهای
چاکری را داد روزی میوهای
22
میوهٔ او خوش همیخورد آن غلام
گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام
33
از خوشی کان چاکرش میخورد آن
پادشا را آرزو میکرد آن
44
گفت یک نیمه بمن دهای غلام
زانک بس خوش میخوری این خوش طعام
55
داد شه را میوه و شه چون چشید
تلخ بود،ابرو از آن درهم کشید
66
گفت هرگز ای غلام این خود که کرد
وین چنین تلخی چنان شیرین که کرد
77
آن رهی با شاه گفت ای شهریار
چون ز دستت تحفه دیدم صد هزار
88
گر ز دستت تلخ آمد میوهای
بازدادن را ندانم شیوهای
99
چون ز دستت هر دمم گنجی رسد
کی به یک تلخی مرا رنجی رسد
1010
چون شدم در زیر محنت پست تو
کی مرا تلخی کند از دست تو
1111
گر ترا در راه او رنجست بس
تو یقین میدان کن آن گنج است بس
1212
کار او بس پشت و روی افتاده است
چون کنی تو، چون چنین بنهاده است
1313
پختگان چون سر به راه آوردهاند
لقمهٔ بی خون دل کی خوردهاند
1414
تا که بر نان و نمک بنشستهاند
بیجگر نان تهی نشکستهاند

