حکایت غافلی که از ابلیس گله داشت
Toggle stanza 1غافلی شد پیش آن صاحب چله
11
غافلی شد پیش آن صاحب چله
کرد از ابلیس بسیاری گله
22
گفت ابلیسم زد از تلبیس راه
کرد دین بر من به طراری تباه
33
مرد گفتش ای جوانمرد عزیز
آمده بد پیش ازین ابلیس نیز
44
مشتکی بود از تو و آزرده بود
خاک از ظلم تو بر سر کرده بود
55
گفت دنیا جمله اقطاع منست
مرد من نیست آنک دنیا دشمنست
66
تو بگو او را که عزم راه کن
دست از دنیای من کوتاه کن
77
من به دینش میکنم آهنگ سخت
زانک در دنیای من زد چنگ سخت
88
هرک بیرون شد ز اقطاعم تمام
نیست با او هیچ کارم والسلام

