حکایت کوف
Toggle stanza 1کوف آمد پیش چون دیوانهای
11
کوف آمد پیش چون دیوانهای
گفت: من بگزیدهام ویرانهای
22
عاجزیام در خرابی زاده من
در خرابی میروم بیباده من
33
گر چه معموری بسی خوش یافتم
هم مخالف، هم مشوش یافتم
44
هرک در جمعیتی خواهد نشست
در خرابی بایدش رفتن چو مست
55
در خرابی جای میسازم به رنج
زآنک باشد در خرابی جای گنج
66
عشق گنجم در خرابی ره نمود
سوی گنجم جز خرابی ره نبود
77
دور بردم از همه کس رنج خویش
بوک یابم بی طلسمی گنج خویش
88
گر فرو رفتی به گنجی پای من
باز رستی این دلِ خودرأی من
99
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست
زآنک عشقش کار هر مردانه نیست
1010
من نیَم در عشق او مردانهای
عشق، گنجم باید و ویرانهای
1111
هدهدش گفت: ای ز عشق گنج مست!
من گرفتم کآمدت گنجی به دست
1212
بر سر آن گنج، خود را مرده گیر
عمر رفته، ره به سر نابرده گیر
1313
عشق گنج و عشق زر از کافریست
هرک از زر بت کند او آزریست
1414
زر پرستیدن بود از کافری
نیستی آخر ز قوم سامری
1515
هر دلی کز عشق زر گیرد خلل
در قیامت صورتش گردد بدل

