حکایت مرگ ققنس
Toggle stanza 1هست ققنس طرفه مرغی دلستان
11
هست ققنس طرفه مرغی دلستان
موضع این مرغ در هندوستان
22
سخت منقاری عجب دارد دراز
همچو نی در وی بسی سوراخ باز
33
قربِ صد سوراخ در منقار اوست
نیست جفتش، طاق بودن کارِ اوست
44
هست در هر ثُقبه آوازی دگر
زیر هر آوازِ او رازی دگر
55
چون به هر ثُقبه بنالد زار زار
مرغ و ماهی گردد از وی بیقرار
66
جملهٔ پرّندگان خامش شوند
در خوشیّ بانگ او بیهش شوند
77
فیلسوفی بود دمسازش گرفت
علم موسیقی ز آوازش گرفت
88
سالِ عمر او بُوَد قربِ هزار
وقت مرگ خود بداند آشکار
99
چون ببرّد وقتِ مردن دل ز خویش
هیزم آرَد گِردِ خود ده حُزمه بیش
1010
در میان هیزم آید بیقرار
دردهد صد نوحه خود را زار زار
1111
پس بدان هر ثُقبهای از جان پاک
نوحهای دیگر برآرد دردناک
1212
چونکه از هر ثُقبه همچون نوحهگر
نوحهٔ دیگر کند نوعی دگر
1313
در میان نوحه از اندوهِ مرگ
هر زمان بر خود بلرزد همچو برگ
1414
از نفیر او همه پرّندگان
وز خروش او همه درّندگان
1515
سوی او آیند چون نظّارگی
دل ببرّند از جهان یکبارگی
1616
از غمش آن روز در خون جگر
پیش او بسیار میرد جانور
1717
جمله از زاریّ او حیران شوند
بعضی از بیقوّتی بیجان شوند
1818
بس عجب روزی بُوَد آن روزِ او
خون چکد از نالهٔ جانسوزِ او
1919
باز چون عمرش رسد با یک نفس
بال و پر برهم زند از پیش و پس
2020
آتشی بیرون جهَد از بال او
بعدِ آن آتش بگردد حال او
2121
زود در هیزم فتد آتش همی
پس بسوزد هیزمش خوشخوش همی
2222
مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند
بعد از اخگر نیز خاکستر شوند
2323
چون نمانَد ذرهای اخگر پدید
ققنسی آید ز خاکستر پدید
2424
آتش آن هیزم چو خاکستر کند
از میان، ققنسبچه سر برکند
2525
هیچکس را در جهان این اوفتاد
کو پس از مردن بزاید نابزاد؟
2626
گر چو ققنس عمرِ بسیارت دهند
هم بمیری هم بسی کارت دهند
2727
سالها در ناله و در درد بود
بیولد، بیجفت، فردی فرد بود
2828
در همه آفاق پیوندی نداشت
محنت جفتی و فرزندی نداشت
2929
آخرالامرش اجل چون یاد داد
آمد و خاکسترش بر باد داد
3030
تا بدانی تو که از چنگ اجل
کس نخواهد برد جان چند از حیَل
3131
در همه آفاق کس بیمرگ نیست
وین عجایب بین که کس را برگ نیست
3232
مرگ اگرچه بس درشت و ظالم است
گردن آن را نرم کردن لازم است
3333
گرچه ما را کارِ بسیار اوفتاد
سختتر از جمله، این کار اوفتاد

