حکایت بندهای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردند
Toggle stanza 1بندهای را خلعتی بخشید شاه
11
بندهای را خلعتی بخشید شاه
بنده با خلعت برون آمد به راه
22
گرد ره بر روی او بنشسته بود
باستین خلعت آن بسترد زود
33
منکری با شاه گفت ای پادشاه
پاک کرد از خلعت تو گرد راه
44
شه بر آن بیحرمتی انکارکرد
حالی آن سرگشته را بر دار کرد
55
تا بدانی آنک بیحرمت بود
بر بساط شاه بیقیمت بود
66
دیگری گفتش که در راه خدای
پاک بازی چون بود ای پاک رای
77
هست مشغولی دل بر من حرام
هرچ دارم میفشانم بر دوام
88
هرچ در دست آیدم گم گرددم
زانک در دست آن چو کژدم گرددم
99
من ندارم خویش را در بند هیچ
برفشانم جمله چند از بند هیچ
1010
پاک بازی میکنم در کوی او
بوک در پاکی ببینم روی او
1111
گفت این ره نه ره هر کس بود
پاک بازی زاد این راه بس بود
1212
هرک او در باخت هر چش بود پاک
رفت در پاکی فروآسود پاک
1313
دوخته بر در، دریده بر مدوز
هرچ داری تا سر مویی بسوز
1414
چون بسوزی کل به آهی آتشین
جمع کن خاکسترش در وی نشین
1515
چون چنین کردی برستی از همه
ورنه خون خور تا که هستی از همه
1616
تا نبری خود ز یک یک چیز تو
کی نهی گامی در این دهلیز تو
1717
چون درین زندان بسی نتوان نشست
خویشتن را بازکش از هرچ هست
1818
زانک وقت مرگ یک یک چیز تو
کی ندارد دست از تیریز تو
1919
دستها اول ز خود کوتاه کن
بعد از آن آنگاه عزم راه کن
2020
تا در اول پاک بازی نبودت
این سفر کردن نمازی نبودت

