گفتار شیخ خرقان در دم آخر
Toggle stanza 1دردم آخر که جان آمد به لب
11
دردم آخر که جان آمد به لب
شیخ خرقان این چنین گفت ای عجب
22
کاشکی بشکافتندی جان من
باز کردندی دل بریان من
33
پس به عالمیان نمودندی دلم
شرح دادندی که درچه مشکلم
44
تا بدانندی که با دانای راز
بت پرستی راست ناید، کژ مباز
55
بندگی این باشد و دیگر هوس
بندگی افکندگیست ای هیچ کس
66
نه خدایی میکنی نه بندگی
کی ترا ممکن شود افکندگی
77
هم بیفکن خویش و هم بنده بباش
بنده و افکنده شو ، زنده بباش
88
چون شدی بنده به حرمت باش نیز
در ره حرمت بهمت باش نیز
99
گر درآید بنده بی حرمت به راه
زود راند از بساطش پادشاه
1010
شد حرم بر مرد بیحرمت حرام
گر به حرمت باشی این نعمت تمام

