حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد
Toggle stanza 1شیخ بوبکر نشابوری به راه
11
شیخ بوبکر نشابوری به راه
با مریدان شد برون از خانقاه
22
شیخ بر خر بود بیاصحابنا
کرد ناگه خر مگر بادی رها
33
شیخ را زان باد حالت شد پدید
نعرهای زد، جامه بر هم میدرید
44
هم مریدان هم کسی کان دید ازو
هیچ کس فی الجمله نپسندید ازو
55
بعد از آن کرد آن یکی از وی سؤال
کاخر اینجا در که کردای شیخ حال
66
گفت چندانی که میکردم نگاه
بود از اصحاب من بگرفته راه
77
بود هم از پیش و هم از پس مرید
گفتم الحق کم نیم از بایزید
88
هم چنین که امروز خویش آراسته
با مریدانم ز جان برخاسته
99
بیشکی فردا خوشی در عز و ناز
درروم در دشت محشر سرفراز
1010
گفت چون این فکر کردم، از قضا
کرد خر این جایگه بادی رها
1111
یعنی آن کو میزند این شیوه لاف
خر جوابش میدهد، چند از گزاف
1212
زین سبب چون آتشم در جان فتاد
جای حالم بود و حالم زان فتاد
1313
تا تو در عجب و غروری ماندهای
از حقیقت دور دوری ماندهای
1414
عجب بر هم زن، غرورت رابسوز
حاضر از نفسی، حضورت را بسوز
1515
ای بگشته هر دم از لونی دگر
در بن هر موی فرعونی دگر
1616
تا ز تو یک ذره باقی ماندست
صد نشان از تو نفاقی ماندست
1717
از منی گر ایمنی باشد ترا
با دو عالم دشمنی باشد ترا
1818
گر تو روزی در فنای تن شوی
گر همه شب در شبی روشن شوی
1919
من مگو ای از منی در صد بلا
تا به ابلیسی نگردی مبتلا

