حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد
Toggle stanza 1چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
11
چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
جز انا الحق مینرفتش بر زبان
22
چون زبان او همینشناختند
چار دست و پای او انداختند
33
زرد شد خون بریخت از وی بسی
سرخ کی ماند درین حالت کسی
44
زود درمالید آن خورشید و ماه
دست بریده به روی هم چو ماه
55
گفت چون گلگونهٔ مردست خون
روی خود گلگونه بر کردم کنون
66
تا نباشم زرد در چشم کسی
سرخ رویی باشدم اینجا بسی
77
هرکه را من زرد آیم در نظر
ظن برد کاینجا بترسیدم مگر
88
چون مرا از ترس یک سر موی نیست
جز چنین گلگونه اینجا روی نیست
99
مرد خونی چون نهد سر سوی دار
شیرمردیش آن زمان آید به کار
1010
چون جهانم حلقهٔ میمی بود
کی چنین جایی مرا بیمی بود
1111
هر که را با اژدهای هفت سر
در تموز افتاده دایم خورد و خور
1212
زین چنین بازیش بسیار اوفتد
کمترین چیزیش سر دار اوفتد

