گفتگوی سالک ژندهپوش با پادشاه
Toggle stanza 1ژندهای پوشید، میشد پیر راه
11
ژندهای پوشید، میشد پیر راه
ناگهان او رابدید آن پادشاه
22
گفت من به یا تو، هان ای ژنده پوش
پیر گفت ای بیخبر، تن زن خموش
33
گرچه ما را خود ستودن راه نیست
کانک او خود را ستود آگاه نیست
44
لیک چون شد واجبم، چون من یکی
به ز چون تو صد هزاران، بیشکی
55
زانک جانت روی دین نشناختست
نفس تو از تو خری برساختست
66
وانگهی بر تو نشستهای امیر
تو شده در زیر بار او اسیر
77
بر سرت افسار کرده روز و شب
تو به امر او فتاده در طلب
88
هرچ فرماید ترا، ای هیچکس
کام و ناکام آن توانی کرد و بس
99
لیک چون من سر دین بشناختم
نفس سگ را هم خر خود ساختم
1010
چون خرم شد نفس، بنشستم برو
نفس سگ بر تست ، من هستم برو
1111
چون خر من بر تو میگردد سوار
چون منی بهتر ز چون تو صد هزار
1212
ای گرفته بر سگ نفست خوشی
در تو افکنده ز شهوت آتشی
1313
آب تو آرایش شهوت ببرد
از دلت و ز تن ز جان قوت ببرد
1414
تیرگی دیده و کری گوش
پیری و نقصان عقل و ضعف هوش
1515
این و صد چندین سپاه و لشگرند
سر به سرمیر اجل را چاکرند
1616
روز و شب پیوسته لشگر میرسد
یعنی از پس میر ما در می رسد
1717
چون درآمد از همه سویی سپاه
هم تو بازافتی و هم نفست ز راه
1818
خوش خوشی با نفس سگ در ساختی
عشرتی با او به هم برساختی
1919
پای بست عشرت او آمدی
زیردست قدرت او آمدی
2020
چون درآید گرد تو شاه و حشم
تو جدا افتی ز سگ، سگ از تو هم
2121
گر ز هم اینجا جدا خواهید شد
پس به فرقت مبتلا خواهید شد
2222
غم مخور گر با هم اینجا کم رسیم
زانک در دوزخ خوشی با هم رسیم

