Toggle stanza 1
پسر گفتش گرت از جاه عارست
1

پسر گفتش گرت از جاه عارست

که حبّ جاه مطلوب کبارست

2

چو چشم از منصب و ازجاه برتافت

کرا دیدی که او از جاه سر تافت

3

ندیدی آنکه یوسف از بن چاه

بتخت سلطنت افتاد و در جاه

4

ندیدم در زمانه آدمی زاد

ز حب جاه و حب مال آزاد

5

زهر نوع آزمودم من بسی را

که گلخن را نشد گلشن کسی را

6

ور این هر دو کسی راگشت یکسان

بود این شخص حیوانی نه انسان

7

ولی چون آدمی ذوعقل باشد

خری نبود بجاهش نقل باشد

8

نه عیسی بر فلک رفتست از جاه

فرشته دایم از جهلست در چاه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور