(19) حکایت مرد مجنون و رعنایان
Toggle stanza 1بره دربود مجنونی نشسته
11
بره دربود مجنونی نشسته
که میرفتند قومی یک دو رسته
22
مگر آن قوم دنیاوار بودند
که غرق جامه و دستار بودند
33
ز رعنائی و کبر و نخوت و جاه
چو کبکان میخرامیدند در راه
44
چو آن دیوانهٔ بی خان و بی مان
بدید آن خیلِ خود بین را خرامان
55
کشید از ننگ سر در جیب آنگاه
که تا زان غافلان خالی شد آن راه
66
چو بگذشتند سر بر کرد از جیب
یکی پرسید ازو کای مردِ بی عیب
77
چرا چون روی رعنایان بدیدی
شدی آشفته و سر درکشیدی
88
چنین گفت او که سر را درکشیدم
ز بس باد بروت اینجا که دیدم
99
که ترسیدم که برباید مرا باد
چو بگذشتند سر بر کردم آزاد
1010
ولی چون گندِ رعنایان شنیدم
شدم بی طاقت و سر درکشیدم
1111
چو هفت اعضات رعنائی گرفتست
جهانی از تو رسوائی گرفتست
1212
کسانی کین صفت از خویش بردند
بدنیا کار عقبی پیش بردند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

