(3) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان میداد
Toggle stanza 1بزرگی گفت پر شوقست جانم
11
بزرگی گفت پر شوقست جانم
که شد عمری که من دربندِ آنم
22
که از من صدقهای برسد به درویش
که آن صدقه نبیند کس کم و بیش
33
چو رفتهست این دقیقه بر زبانش
چنین گفتهست هاتف آن زمانش
44
که تو باید اگر صاحب یقینی
که آن صدقه که بخشیدی نه بینی
55
تو همچون مُردهٔ بد مینمائی
که خود را مُرده و زنده بلائی
66
نخواهی زندگانی گر بدانی
که مردن بهترت زین زندگانی
77
اگر تو پیش دان و پیش بینی
همه کم کاستی خویش بینی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

