(4) حکایت لقمۀ حلال
Toggle stanza 1رفیقی گفت با من کان فلانی
11
رفیقی گفت با من کان فلانی
حلالی میخورد قوت جهانی
22
که جزیت از جهودان میستاند
وز آنجا میخورد، به زین که داند
33
بدو گفتم که من این میندانم
من آن دانم که من ننگ جهانم
44
که باید صد جهود بس پریشان
که تا خواهند از من جزیت ایشان
55
تو گر کم کاستی خویش بینی
بسی از خود سگی را بیش بینی
66
وجودت با عدم درهم سرشتست
که این یک دوزخ و آن یک بهشتست
77
اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست
بسی سگ بستهٔ آن کخ بماندست
88
اگر صد بار روزی غُسل سازی
چو با خویشی نهٔ جز نانمازی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

