(8) حکایت عبدالله مبارک با غلام
Toggle stanza 1مگر ابن المبارک بامدادی
11
مگر ابن المبارک بامدادی
بره میرفت برفی بود و بادی
22
غلامی دید یک پیراهن او را
که میلرزید از سرما تن او را
33
بدو گفتا چرا با خواجه این راز
نگوئی تا ترا جامه کند ساز
44
غلامک گفت من با خواجهٔ خویش
چه گویم چون مرا بیند کم و پیش
55
چو او میبیندم روشن چه گویم
چو او به داند از من من چه جویم
66
چو بشنید این سخن ابن المبارک
برآمد آتش از جانش بتارک
77
بزد یک نعره و بیهوش افتاد
چنان گویا کسی خاموش افتاد
88
زبان بگشاد چون با خویش آمد
که ما را رهبری در پیش آمد
99
الا ای راه بینان حقیقت
درآموزید ازین هندو طریقت
1010
که میداند که در هر سینهٔ چیست
ز چندین خلق داغش بر دل کیست
1111
دلی کز داغ او آگاه گردد
رهش در یک نفس کوتاه گردد
1212
که هر دل را که از داغش نشانست
بیک دم پای کوبان جان فشانست
1313
چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت
بیک دم عمر ضایع کرده دریافت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

