(9) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد
Toggle stanza 1یکی حبشی بر پیغامبر آمد
11
یکی حبشی بر پیغامبر آمد
که تَوبه میکنم وقتش درآمد
22
اگر عفوست وگر توبه قبولست
مرا بر پشتی چون تو رسولست
33
پیمبر گفت چون تو توبه کردی
یقین میدان که آمرزیده گردی
44
دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه
که بودم در گناه خویش گمراه
55
گناهم حق چو نپسندیده باشد
میان آن گناهم دیده باشد
66
پیمبر گفت پس تو میندانی
که بر حق ذرّهٔ نبوَد نهانی
77
گناهت ذرّه ذرّه دیده باشد
ولیکن از کَرَم پوشیده باشد
88
چو حبشی این سخن بشنید ناگاه
برآورد از دل پر خون یکی آه
99
چنان آن آهش از دل تاختن کرد
که مرغ جانش را بیخویشتن کرد
1010
به پیش مصطفی بر خاک افتاد
سوی حق پاک رفت و پاک افتاد
1111
صلا در داد یاران را پیمبر
که بشتابید ای اصحاب یکسر
1212
که تا برکشتهٔ حق غرق تشویر
بگوئید و بپیوندید تکبیر
1313
کسی کو کشتهٔ شرم و حیا شد
اگر مُرد او تن او توتیا شد
1414
اگر تو ذرّهٔ خاکش ببوئی
بوَد صد بحر پر تشویر گوئی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

