(11) حکایت درخت بریده
Toggle stanza 1درختی سبز را ببرید مردی
11
درختی سبز را ببرید مردی
برو بگذشت ناگه اهل دردی
22
چنین گفت او که این شاخ برومند
که ببریدند ازو این لحظه پیوند
33
ازان ترّست و تازه بر سر راه
که این دم زین بریدن نیست آگاه
44
هنوزش نیست آگاهی ز آزار
شود یک هفتهٔ دیگر خبردار
55
ز حال خود خبر نه این زمانت
ولی چون بر لب آید مرغ جانت
66
بدام از دانه بینی مرغ جان را
که این دانه دهد مرغی چنان را
77
چو آدم مرغ جان را داد دانه
بیفتاد از بهشت جاودانه
88
ولی آدم اگر گندم نخوردی
همی مردم به جز مردم نخوردی
99
ز تو گر مرغ و حیوان میگریزند
چو زیشان میخوری زان میگریزند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

