(10) حکایت سلطان محمود با دیوانه
Toggle stanza 1در آن ویرانه شد محمود یک روز
11
در آن ویرانه شد محمود یک روز
یکی دیوانهای را دید پر سوز
22
کلاهی از نمد بر سر نهاده
بد و نیک جهان بر در نهاده
33
بر او چون فرود آمد زمانی
تو گفتی داشت اندوه جهانی
44
نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد
نه از اندوه خود یک دم گذر کرد
55
شهش گفتا که چه اندوه داری
که گویی بر دلت صد کوه داری
66
زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز
که ای پرورده در صد پردهٔ ناز
77
گرت هم زین نمد بودی کلاهی
ترا بودی درین اندوه راهی
88
ولیکن در میان پادشایی
چه دانی سختی و درد جدایی؟
99
که مومی با عسل خفته بهصد ناز
نه از آتش خبر دارد نه از گاز
1010
ولی هرگه که از وی شمع سازند
ز سوزَش روشنیِ جمع سازند
1111
چو اشک از آتش آید افسر او
بداند آنچه آید بر سر او
1212
تو هم این دم نهای از خویش آگاه
ولی آن دم که برگیرندت از راه
1313
بههر یک یک نفس روشن بدانی
که مُرده بودهای در زندگانی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

