Toggle stanza 1
پسر گفتش دلم حیران بماندست
1

پسر گفتش دلم حیران بماندست

که بی شه زادهٔ پریان بماندست

2

چو آن دختر محیّا و عزیزست

بگو باری بمن تا آن چه چیزست

3

که من نادیده او را در فراقش

چو شمعم جان بلب پُر اشتیاقش

4

پدر گفت این حکایة پیش او باز

عروسی جلوه داد از پردهٔ راز

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور