(10) حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز

Toggle stanza 1
بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه
1

بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه

گروهی گرم رَو را دید در راه

2

که می‌رفتند بر یک شیوه یک جای

ازار پای چرمین کرده در پای

3

یکی را شاد بر گردن گرفته

بسی رندانش پیرامن گرفته

4

مگر پرسید آن شیخ زمانه

که کیست این مرد، گفتند ای یگانه

5

امیر جملهٔ اهل قمارست

که او در پیشهٔ خود مردِ کارست

6

ازو پرسید شیخ عالم افروز

که از چه یافتی این میری امروز

7

جوابش داد رند نانمازی

که من این یافتم از پاک بازی

8

بزد یک نعره شیخ و گفت دانی

که دارد پاک بازی را نشانی

9

امیرست و سرافراز جهانست

که کژبازی بلای ناگهانست

10

همه شیران که مرد راه بودند

جهان عشق را روباه بودند

11

بهُش رَو، نیک بنگر، با خبر باش

بلا می‌بارد اینجا، بر حذر باش

12

اگر داری سر گردن نهادن

برای جان فشانی تن نهادن

13

مسلَّم باشدت این پاک بازی

وگر نه ناقصی و نانمازی

14

اگر چون پاک بازان میکنی کار

چو عیسی سوزنی با خود بمگذار

15

اگر جز سوزنی با تو بهم نیست

جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…