غزل شمارهٔ 150
Toggle stanza 1گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد
11
گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد
زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد
22
در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم
دیوانگی آورد و به یک ره ز ره افتاد
33
چون باد بسی داشت سر زلف تو در سر
از فرق همه تختنشینان کله افتاد
44
سرسبزی گلگون رخت را که بدیدم
چون طرهٔ شبرنگ تو روزم سیه افتاد
55
که کرد ز عشق رخ تو توبه زمانی
کز شومی آن توبه نه در صد گنه افتاد
66
حقا که اگر تا که جهان بود به خوبیت
بر جملهٔ خوبان جهان پادشه افتاد
77
تا پادشه جملهٔ خوبان شدهای تو
بس آتش سوزان که ز تو در سپه افتاد
88
چون بوسه ستانم ز لبت چون مترصد
با تیر و کمان چشم تو در پیشگه افتاد
99
از عمد سر چاه زنخدان بنپوشید
تا یوسف گم گشته درآمد به چه افتاد
1010
شهباز دلم زان چه سیمین نرهد زانک
در خانهٔ مات است که این بار شه افتاد
1111
جانا دل عطار که دور از تو فتادست
هرگز که بداند که چگونه تبه افتاد

