غزل شمارهٔ 556
Toggle stanza 1چو خود را پاک دامن می ندانم
11
چو خود را پاک دامن می ندانم
مقامی به ز گلخن می ندانم
22
چرا اندر صف مردان نشینم
چو خود را مرد جوشن می ندانم
33
بیا تا ترک خود گیرم که خود را
بتر از خویش دشمن می ندانم
44
دلی کز آرزوها گشت پر بت
من آن دل را مزین می ندانم
55
چو عیسی از یکی سوزن فروماند
من این بت کم ز سوزن می ندانم
66
مرا جانان فروشد در غمت جان
اگرچه جان معین می ندانم
77
چنان در عشق تو سرگشته گشتم
که جانم گم شد و تن می ندانم
88
مرا هم کشتی و هم سوختی زار
چه میخواهی تو از من می ندانم
99
گهی گویی که تن زن صبر کن صبر
علاج صبر کردن می ندانم
1010
گهی گویی مرا بستان ورستی
ز صد خرمن یک ارزن میندانم
1111
چون من یک ذرهام نه هست و نه نیست
همه خورشید روشن می ندانم
1212
فرو رفتم در این وادی کم و کاست
تو میدانی اگر من می ندانم
1313
درین حیرت دل حیران خود را
طریقی به ز مردن می ندانم
1414
که گیرد دامن عطار ازین پس
چو او را هیچ دامن می ندانم

