غزل شمارهٔ 112
Toggle stanza 1دل خون شد و از توام خبر نیست
11
دل خون شد و از توام خبر نیست
هر روز مرا دلی دگر نیست
22
گفتم که دلم به غمزه بردی
گفتا که مرا ازین خبر نیست
33
زر میخواهی که دل دهی باز
جان هست مرا ولیک زر نیست
44
مینتوانم سر از تو پیچید
گر هست سر منت وگر نیست
55
در گلبن آفرینش امروز
از روی تو گل شکفتهتر نیست
66
پر پرتو روی توست عالم
لیکن چکنم مرا نظر نیست
77
دین آوردم که نور دین را
بی روی تو ذرهای اثر نیست
88
کفر آوردم که کافری را
از حلقهٔ زلف تو گذر نیست
99
کفر است قلاوز ره عشق
در عشق تو کفر مختصر نیست
1010
جز کافری و سیاهرویی
در عالم عشق معتبر نیست
1111
خاکش بر سر که همچو عطار
در کوی تو همچو خاک در نیست
زمین

