غزل شمارهٔ 332
Toggle stanza 1چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود
11
چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود
پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود
22
پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانم
خود چون رخ تو بینم پروای سرم نبود
33
پیش نظرم عالم چون روز قیامت باد
آن روز که بر راهت دایم نظرم نبود
44
گفتم خبری گویم با تو ز دل زارم
اما چو تو را بینم از خود خبرم نبود
55
گفتم که ز تیرت تیز از چشم تو بگریزم
چون تیر بپیوندد کنج گذرم نبود
66
در عشق تو صد همدم تیماربرم باید
تنها چه کنم چون کس تیماربرم نبود
77
گفتی که به زر گردد کار تو چو آب زر
جانی بکنم آخر گر آن قدرم نبود
88
تو چاره کارم کن تا از رخ همچون زر
تدبیر کنم وجهی گر هیچ زرم نبود
99
بوسی ندهی جانا تا جان نستانی تو
هر دم ز پی بوسی جانی دگرم نبود
1010
عطار ستمکش را دل بود به تو رهبر
دردا که چو دل خون شد کس راهبرم نبود

