غزل شمارهٔ 429
Toggle stanza 1چون دربسته است درج ناپدیدش
11
چون دربسته است درج ناپدیدش
به یک بوسه توان کرد کلیدش
22
شکر دارد لبش هرگز نمیری
اگر یک ذره بتوانی چشیدش
33
ندید از خود سر یک موی بر جای
کسی کز دور و از نزدیک دیدش
44
مگر طراری بسیار میکرد
کمند طرهاش زان سر بریدش
55
اگر نبود کمند طرهٔ او
که یارد سوی خود هرگز کشیدش
66
اگرچه او جهان بفروخت بر من
به صد جان جان پرخونم خریدش
77
ز جان بیزار شو در عشق جانان
اگر خواهی به جای جان گزیدش
88
دلم جایی رسید از عشق رویش
که کار از غم به جان خواهد رسیدش
99
اگر بر گویم ای عطار آن غم
کزو دل خورد نتوانی شنیدش

