غزل شمارهٔ 532
Toggle stanza 1خبرت هست که خون شد جگرم
11
خبرت هست که خون شد جگرم
وز می عشق تو چون بی خبرم
22
زآرزوی سر زلف تو مدام
چون سر زلف تو زیر و زبرم
33
نتوان گفت به صد سال آن غم
کز سر زلف تو آمد به سرم
44
میتپم روز و شب و میسوزم
تا که بر روی تو افتد نظرم
55
خود ز خونابهٔ چشمم نفسی
نتوانم که به تو در نگرم
66
گر به روز اشک چو در میبارم
میبر آید دل پر خون ز برم
77
چون نبینم نظری روی تو من
به تماشای خیال تو درم
88
گر نخوردی غم این سوخته دل
غم عشق تو بخوردی جگرم
99
چند گویی که تو خود زر داری
پشت گرمی تو غمت را چه خورم
1010
دور از روی تو گر درنگری
پشت گرمی است ز روی چو زرم
1111
روی عطار چو زر زان بشکست
که زری نیست به وجه دگرم
زمین

